رضا قلى خان ( هدايت )

141

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بادكان حافظ خانه و خزانه در برهان آمده در جاى ديكر نيست بادكانه در بچّه مشبّكى كه از درون خانه بيرون را توان ديد و از بيرون درون را نتوان ديد و چنين درها در بنادر فارس خاصه ابو شهر كه بكرمى هوا معروف است بسيار ديده‌ام كه از برون درون را نه بينند ولى باد آيد و خانه را خنك كند و آن درها مانع باد نباشند و آن در را كركرى كويند بادكنجى بكسر ثالث و ضمّ رابع قولنج و نفخى را كويند كه در پشت آدمى حادث شود و خميده كند چه كنج يعنى خميده پشت بادكند باديست كه در خصيهء مردم پديد آيد و خصيه ورم كند و خصيه را بپارسى كند خوانند و اين مرض را به عربى فتق كويند كه بمعنى كشادكى كه آن پرده است بر خلاف رتق بادكوبه نام بندرى است در ساحل درياى شور از شهر شماخى سه مرحله دور آن را باكو و باكوبه نيز كويند و پيوسته باد در و ديوار آن بلد را مىكويد لهذا خانهاى آن بندر و شهر همه از سنك و سطح خانها قيراندود است كويند از بناهاى پادشاه دادكر انوشيروان عادل بوده چون ملوك شروان خود را از اولاد و احفاد او مىدانسته‌اند در تعمير آن ساعى بوده‌اند در جانب شرقى آن ولايت آتشكدهء از قديم بوده و هنوز آثار آن باقى است چنان كه اكر خواهند آتش اشتعال يا بداند كى آن زمين را حفر كنند شعلهء از خارج بر زمين نمايند فورا از زمين مشتعل مىشود چنان كه اكر در آن اراضى زراعتى باشد تمامى خواهد سوخت و چون خواهند خاموش شود قدرى خاك بر آن ريزند منطفى كردد و عجب‌تر آنكه اكر خواهند آن آتش را به جائى نقل كنند نيم زرع آن زمين را كنده انبانى را محاذى آن كنده دارند چون پر باد كردد سر انبان را محكم كرده هرجا كه ضرورت افتد لولهء آهنى بر لب انبان كذارند و شعلهء خارج بر لب لوله نمايند ما دامى كه باد در انبانست سر لوله مانند چراغ روشن و تابان خواهد بود و هنوز آتش‌پرست از هندوستان نذر كرده پياده به زيارت اين آتشكده آيند و جمعى اين معنى را ديده‌اند چون از غرايب بود نكاشته شد و اللّه اعلم ساغرى كفته شعر آمد آن خسرو خوبان جهان ارباكو * مىخورد خون جهانى و ندارد باك او بادكيسو كنايه از نخوت و تكبّر زنان صاحب حسن است چنان كه بادبروت منسوب است بمردان متكبّر بادمهره مهرهء مار است كه آن را از قفاى سر افعى برمىآورند كويند آن سياه رنك مىباشد و اكر بر صوف سياه و كبود مالند سفيد كردد و هرچند بشويند نرود و همچنان صوف داغدار بماند و امتحان او بدين‌كونه است و كزندكى مار را نافع است و عوام مهره سفيدى را مهرهء مار دانند و چنان نيست مؤلف كويد اين موهومات برهان است بادنج بكسر دال و سكون نون و جيم بمعنى نارجيل است و آن جوز هنديست بادنوا صوت و نفس و خوانندكى كه در باد آهنك مرقوم شده باد و بيد بضمّ ثالث و باى ابجد بمعنى بيفايده و ناسودمند است بادودم بضمّ دال اول و فتح دال دويم و سكون ميم بمعنى عجب و غرور و خودستائى و خودنمائى آمده باده به وزن ساده شراب را كويند همانا لفظ باد را هاء نسبت و مشابهت افزوده بنا بر لطافت او را تشبيه بباد كرده‌اند چنان كه كفته‌اند شعر باده را بارد نام كرد استاد * زانكه آبى بود لطيف چو باد اديب صابر نيز كفته شعر ز باد نام نهادند باده را يعنى چو باد صبح دميدن كرفت باده بخواه باده نوش و باده‌فروش و باده پرست و امثال آن بسيار است و آن لغات و اشعار بسبب انتساب بباده معروف و مشهور است و اينكه شعرا دو باده يا سه باده كفته‌اند مجازا در جام استعمال كرده‌اند و بمعنى كاسه و پياله است و بمعنى باده نيز تواند بود شيخ اوحدى كفته شعر كاه خوردن دو باده كمتر نوش * تا نبايد بدست رفتن و دوش حكيم سنائى كفته شعر يكره به دو باده دست كوته كن * اين عقل دراز و قد احمق را هم او كفته چون شوخ نه‌اى بسان نركس * يكباده دهد ز باده رنكت بادهء اول پياله و ثانى شراب و باذق معرب آنست باد هرات باد شمال را كويند و آن از جانب مشرق است به مغرب و به خوبى معروف است حكيم ازرقى هروى كفته شعر مرا شمال هرى بىهرى نيايد خوش * از آنكه خواجه و مخدوم من بود بفراه باد هرزه افسونى را كويند كه دزدان بر صاحب كالا مىدميدند تا خواب كران بر او مستولى مىشد و اسباب او را مىبردند حكيم خاقانى در قسميّات كفته شعر بچار پارهء زنكى بباد هرزهء درد * به بانك زنكل نبّاش و كمكم نقاب اين نيز از افسانهاست